تبليغاتX
(¯`•.¸¸.-»(آسمان من) «-.¸¸.•´¯) به وبلاگ من خوش آمدی ...نظر يادت نره









(¯`•.¸¸.-»(آسمان من) «-.¸¸.•´¯)
مينويسم با سکوتم مثل رويا مثل يه خواب
بعداز رفتنت

 

40CherAghihA

بعداز رفتنت!….

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.

تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

پس ازِ يك جستجوي نقره اي

در كوچه هاي آبي احساس

تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب

ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

نمي دانم چرا رفتي؟

نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم

و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،

ولي رفتي و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره

با مهرباني دانه برمي داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو

تمام هستي ام از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي تو

هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را

با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام

برگرد !

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

وقتي در تنهايي خودم قدم مي زنم،
خاطرات با تو بودن
آرامشم را بر هم مي زند.
چه پريشاني لذت بخشي است ، دلتنگ تو بودن...
دلم براي شنيدن صدايت تنگ شده.
براي ديدنت...
ديشب در خواب منتظر آمدنت بودم ،
اما به خوابم هم نيامدي و درد انتظار را در خواب هم حس كردم...

 

 

 

دیشب لب رود، شیطان زمزمه داشت.

 

شب بود و چراغک بود.

 

شیطان، تنها، تک بود.

 

باد آمده بود، باران زده بود: شب تر، گلها پرپر

 

بویی نه به راه.

 

ناگاه

 

آئینه ی رود، نقش غمی بنمود:شیطان لب آب.

 

خاک سیا در خواب

 

زمزمه ای می مرد، بادی میرفت، رازی میبرد.
 

40CherAghihA

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 20:16  توسط محمود  |