تبليغاتX
(¯`•.¸¸.-»(آسمان من) «-.¸¸.•´¯) به وبلاگ من خوش آمدی ...نظر يادت نره









(¯`•.¸¸.-»(آسمان من) «-.¸¸.•´¯)
مينويسم با سکوتم مثل رويا مثل يه خواب
پروانه

 

 

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد.

 

خدا گفت : چيزي از من بخواهيد.

 

هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد.

 

سهمتان را از هستي طلب كنيد

 

زيرا خدا بسيار بخشنده است.

 

و هر كه آمد چيزي خواست.

 

يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.

 

 يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز.

 

يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.

 

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت :

 

من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.

 

نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ

 

. نه بالي و نه پايي ‚ نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت‚

 

تنها كمي از خودت را به من بده.

 

و خدا كمي نور به او داد.

 

نام او كرم شب تاب شد.

 

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد‚ بزرگ است‚

 

حتي اگربه قدر ذره اي باشد.

 

 تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي

 

كوچك پنهان مي شوي.

 

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد

 

كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست.

 

زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

 

هزاران سال است كه او مي تابد.

 

روي دامن هستي مي تابد.

 

وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب

 

 تاب روشن است و كسي نمي داند

 

كه اين همان چراغي است كه

 

روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است

 

           نوشهر        

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 12:27  توسط محمود  | 

 
   زندگی پژمردن یک برگ نیست

      پرسه در کوچه های مرگ نیست

       زندگی یعنی ترحم داشتن

       با شقایق ها تفاهم داشتن 

 

=-=40 CherAghihA Groups=-=

الهی! آن زمان که غم های ناشناخته،

 

قلب های فرسوده ما را می خراشد،

 

قطره ای از دریای بی کران لطف خود را بر روی ما بیفشان.

 

الهی! آتش ها در محبت تو سرد است و همه نعمت ها بی لطف تو درد.

 

الهی! اگر غافل ار عبادت تو هستیم،کافر بر وجودت نیستم.

 

الهی! اگر تو را دور می دانند،نزدیکتر از جانی و هرچه نشان می دهند،برتر از آنی.

 

الهی! تو را می پرستیم و دل هایمان بر وجودت گواهی می دهد.

 

صفایمان ببخش و فلبهایمان را جایگاه وفا کن.

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 19:17  توسط محمود  | 

بعداز رفتنت

 

40CherAghihA

بعداز رفتنت!….

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.

تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

پس ازِ يك جستجوي نقره اي

در كوچه هاي آبي احساس

تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب

ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

نمي دانم چرا رفتي؟

نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم

و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،

ولي رفتي و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره

با مهرباني دانه برمي داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو

تمام هستي ام از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي تو

هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را

با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام

برگرد !

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

وقتي در تنهايي خودم قدم مي زنم،
خاطرات با تو بودن
آرامشم را بر هم مي زند.
چه پريشاني لذت بخشي است ، دلتنگ تو بودن...
دلم براي شنيدن صدايت تنگ شده.
براي ديدنت...
ديشب در خواب منتظر آمدنت بودم ،
اما به خوابم هم نيامدي و درد انتظار را در خواب هم حس كردم...

 

 

 

دیشب لب رود، شیطان زمزمه داشت.

 

شب بود و چراغک بود.

 

شیطان، تنها، تک بود.

 

باد آمده بود، باران زده بود: شب تر، گلها پرپر

 

بویی نه به راه.

 

ناگاه

 

آئینه ی رود، نقش غمی بنمود:شیطان لب آب.

 

خاک سیا در خواب

 

زمزمه ای می مرد، بادی میرفت، رازی میبرد.
 

40CherAghihA

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 20:16  توسط محمود  | 

بـــرو ای غنچـــۀ بر بــاد رفتـه

 

برو ای.........

بـــرو ای غنچـــۀ بر بــاد رفتـه

بــــرو ای قصــــــۀ از یــاد رفتـه

بـــرو ای نغمۀ درنـــای خستـه

  بـــرو ای نوگل در گل نشستـه

 بـــرو ای بوســۀ ســرد جدایی

بـــرو ای معنـــی نــا آشنــایی

 تــو بــودی رود و در مرداب رفتی

تــونقشـی بودی و بر بــاد رفتی

تو را در چشمــه هــا جـادو نمـاده

شمیــم عشـق در گیسـو نمــاده

تو خورشید غروبی مانده از نور

گل سرخی ولی کن رسته بر گور

تو آن چنگی که هر تارش گسستــه

تــو چــون آینــه ای امــا شکستـــه

خـــدای عشـق بر بــالـت نوشتــه

که دیگر نیست عرشی این فرشته

تـــو گلبــرگـــی ولــی پاییــز دیــده

که عطـرش مـرده و رنگـش پریــده

تـــو بـــودی گـل در جنبــش بــــاد

که کم کم با نسیمی رفتی از یاد

مـرا گلزار عشقـت شوره زاریسـت

در کــاشانــه ات سنــگ مزاریسـت

تــو پنــداری همـــان قوی سفیــدی

کـــه در دریـــای روحـــــم آرمیـــدی

 بـر آنی تــا بـــه دریـــــا بـــازگــــردی

تـــو قــویی لیــک آن دریــا کویــر است

پشیمــانی ولـی بسیــــار دیـــر اسـت

من از آن نرگســان اشـــــک ریــــــزان

گـــریـــزانــم گـــریـــزانــم گـــریــــزان

 

tttanha67

 
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 17:24  توسط محمود  | 

در آن دريا شنا کن

 

 

  


آن قدر گريه کن که از اشک هايت

 

دريايي سازي...

 

در آن دريا شنا کن

 

و از زندگي بگذر

و من انقدر گريه کردم


و باز هم انقدر گريه کردم


تا شايد از زندگي بگذرم


اما افسوس اشکهايم


نه دريا شدند و نه رودي کوچک


اشکهايم همه پاک شدند


و من ساده و کودکانه


خيره شدم به چشمهايم


و از زندگي خواستم که از من بگذرد


چرا که تاب و توان گذشتن از زندگي را من ندارم


اشکهايم همه پاک شدند


و من از او مي خواهم


که ديگر نگويد از زندگي بگذر


چرا که من تازه متولد شده ام!

 

در دل هوسی هست، دريغا نفسی نيست

ما را نفسی نيست که در دل هوسی نيست

 

ای ناله از اين سينهء بی کينه برون آی

تا خلق نگويند در اين خانه کسی نيست

 

فرياد بر آر ای دل غمديده و مشتاق

هر چند که در اين معرکه فرياد رسی نيست

 

در باغ محبت قفسی نيز مرا بس

در دام فتد آنکه اسير قفسی نيست

 

جمعی نگرانند که از عمر،  بسی رفت

ما خرم از آنيم که از عمر بسی نيست

 

ای قافله سالار! کجايی که مرا جان

بگداخت که سواران و دليران همه رفتند

 

آوای سپاهی و خروش فرسی نيست

پرسی اگر از گردش ايام چه خواهی؟

 

جز وصل تو ای دوست مرا ملتمسی نيست 

 

 
 

به نام عشق

 

 

 

گل خنديد, دلى كه گلبرگها را چيده بود لرزيد.

 

 دست از شرم به شاخه چسبيد.

 

 خار انتقام آن را گزيد.

 

 قطره خونى آرام بر گل چكيد و گل,

 

 سرخ شد از اين همه شقاوتى كه به پاى او نوشته می شد

 

                  

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 13:49  توسط محمود  | 

i love you

 

animated_pink_hearts.gif (3218 bytes)

 

کاش می شد عشق را تفسير کرد


خواب چشمان تو را تعبير کرد


کاش می شد همچو
گلها ساده بود


سادگی را با تو عالم گير کرد

کاش می شد در خراب آباد دل


خانه احساس را تعمير کرد


کاش می شد در حريم سينه ها


عشق را با وسعتش تکثير کرد

 

 

عشق یعنی دل را به دست تو سپردن

 

عشق یعنی غصه دنیا رو نخوردن


عشق یعنی تو باغ اون چشمهای سیات


دل رو تا چشمه سار مهربونی بردن

 

قاصدک آرزوهای من تویی تو


عشق پر از مهر و وفای من تویی تو


بیا تا با هم دیگه زندگی رو اغاز کنیم


دو تا کبوتر بشیم و رو ابرها پرواز کنیم

animated_pink_hearts.gif (3218 bytes)

 

 قلب من نه درياست نه گورستان

           نه  كسي با آبش وضو گرفته              

              
         نه كسي در امواجش غرق شده
 
نه كسي زير خاكهايش خفته 
 
            نه دفتر يادبود است نه صندوق اسرار           
 
آري اين است سرگذشت قلب شكسته ي من 
 
 leila
 raft
tanha shodam
tttanha67
 
2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 17:33  توسط محمود  | 

..... لایق عشق.....

 

دوستی برای همیشه

  

 

 

گل خنديد, دلى كه گلبرگها را چيده بود لرزيد.

 

 دست از شرم به شاخه چسبيد.

 

 خار انتقام آن را گزيد.

 

 قطره خونى آرام بر گل چكيد و گل,

 

 سرخ شد از اين همه شقاوتى كه به پاى او نوشته می شد.         

..... لایق عشق.....

ای بسته به تو همه وجودم

من لایق عشق تو نبودم

عشقی که نهفته در دلم بود

در راه محبت تو کم بود

من ازتو ز تو به خود رسیدم

با عشق تو من خدا رو دیدم

بی تو رفتم بی تو ماندم

باورم هرگز نبود بی تو بمانم

بی تو خسته دل شکسته

ای همه بود و نبودم

سوگند به خالق محبت

سوگند به پاکی و صداقت

اکنون که جدا از تو غریبم

زان عشق تو گشته بی نصیبم

من بی تو ز جان خویش سیرم

کاش می شد به پای تو بمیرم

 

 

 

هميشه دوستتون دارم

آسمان من

محمود 

   (Click to get more mails   @ LIMOTORSH_1981)«؛(¯`·.¸¸.-»( محمود) «-.¸¸.·´¯)؛»..(Click to get more mails   @ LIMOTORSH_1981)

"دوستـــــــون دارم"

    tttanha67

2 نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 16:53  توسط محمود  | 

پختگان عشق

hmm

 
 
 

با هم قدم بزنيم

You are the one,
In all of my dreams.
Walking together,
Or wading in streams.

تو تنها کسي هستي که

در رويا ها يم با هم راه مي رويم و يا خود را به

جريان آب مي سپاريم

Life really blessed me
When it gave me you.
I used to think
It couldn't be true.

زندگيم با برکت شد وقتي تو را به من داد

من فکر مي کردم که اين نمي تونه درست باشه

But still, here you are
Right by my side,
Holding my hand
With every stride.

اما هنوز تو درست اينجا  در کنارم هستي

و با هر گام بلندي که بر مي داريم دستم

 را نگاه مي داري

Walking through life,
What we have is true.
And I am so happy,
To share it with you.

راه رفتن با هم در ميان زندگي حقيقتي براي

 من و تو استو من خيلي خوشحالم که در

 اين راه با تو شريکم

Thank you for walking with me.
It has been a wonderful journey!

سپاسگذارم که با من راه مي روي

اين واقعا" سفر شگفت انگيزي شده است

پختگان عشق

بر نیاید از تمنای لبم کامت هنوز

بر امید جام لعلت دًردی آشامم هنوز

روز اول رفت دینم در سرً و زلفین تو

تا چه خواهد شد در این سودا سر انجامم هنوز

ساقیا یک جرعه ای زان آب آتشگون که من

در میان پختگان عشق او خامم هنوز

ΩΩΩΩΩΩΩΩΩΩΩΩΩΩ

 
 
از عقربه جلوترم

        اما به تـــو نمی رسم*

        *از اين پرنده ها سرم

          تنها به تــو نمی رسم*

     *تنها تـــويی که اون ور مرز نفسهای مــنی          

  تنها تويــی که دم به دم به هق هق ام سر می زنی*                        

2 نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 19:8  توسط محمود  | 

دل من

دل من

دل من یه روز به دریا زد ورفت...

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت...

زنده ها خیلی براش کهنه بودن...

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت...

هوای تازه دلش می خواست ولی...

آخرش تو غبارا زد و رفت...

دنبال کلید خوشبختی می گشت...

خودشم قفلی رو فقلا زد و رفت...

Hosted by Tinypic.com


 

 

شاگردی از استادش پرسید:"عشق چیست؟"

استاد در جواب گفت:"به گندمزار بروو پر خوشه ترین شاخه را بیاور.

اما در هنگام عبور از گندمزاربه یاد داشته باش که نمی توانی به

عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟"

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:

"چه اوردی؟"و شاگرد با حسرت جواب داد :"هیچ!هر چه جلو می رفتم

خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین تا

 انتهای گندم زار رفتم"

استاد گفت:" عشق یعنی همین"

شاگرد پرسید:"پس ازدواج چیست؟"

استاد به سخن امد که:"به جنگل برو و بزرگترین درخت را بیاور.

اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب بر گردی!"

شاگرد رفت وپس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.استاد پرسید که

شاگرد را چه شدو او در جواب گفت:"به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی

 را که دیدم انتخاب کردم.ترسیدم که اگر جلو برومباز هم دست خالی برگردم"

استاد باز گفت:" ازدواج هم یعنی همین"

 

یاد من
 
یادم باشد اگر پروانه ای مرد
 من نیز می میرم
 وساقه ای را به جرم خودکشی اعدام می کنند
یادم باشد که ساعت قرار نزدیک است
من دیر نمی کنم
 خوابم نمی برد
    و بهانه نمی آورم .
یادم باشد تا وقتی قناری می خواند 
 و باد می وزد
  شعر بگویم .
یادم باشد اگر روزی مرا دوست نداشتند
    گل را لگد نکنم
         پر پروانه را نشکنم
      وشمع را خاموش نکنم
و شوم همان که سهراب می خواست :
? وسیع ، تنها ،سر به زیر و سخت ?
 
showletter1455io.gif
 
2 نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 13:20  توسط محمود  |